شجاع
280
أنيس الناس ( فارسى )
كردند و املاك ديوانى گشت . ليكن در يزد ذخاير و دفاين بسيار دارم و از آن جمله ده هزار مثقال طلا در يك محلّ نهان كردهام ، يكى از محرمان خويش را نشان داده بفرستم تا بياورد . خواجه مباركشاه پذيرفتار مير محمود گشت و او را به خانهء خويش فرود آورد . اتّفاقا ماه رمضان بود . هر شب خواجه سفره به پيش امير مذكور آوردى و در پيش او افطار كردى . چون عيد گشت و ايّام مهلت گذشت پادشاه محصّل فرستاد و طلب وجه موعود نمود و حال آنكه شخصى كه به طلب ذخاير يزد رفته بود والى يزد شاه يحيى را خبر شده اطليهء مذكوره را تصرّف نموده بود . چون محصل تشدّد مىنمود مير محمود با خواجه مباركشاه خلوتى كرد و گفت بدان كه من اين وجه را به تو دادهام و در هرشب از ليالى ماه رمضان قسطى فرود آوردهام ، و توضيح اين معنى آنكه يك ماه مهمان تو بودم و منّت مهمان شدن بر تو دارم . اگر جوانمردى و باحشمت نگذارى كه مرا آزار كنند . چه ملال و آزار به مهمان رسانيدن در جوانمردى و مروّت نيامده . پس خواجه مباركشاه تصديق قول او نموده به پيش پادشاه رفت و قبض وصول وجه مذكور بنوشت و تسليم نمود . بعد از استيفاء وجه پادشاه گفت من از او ايمن نيستم و او را كور مىكنم و به يزد مىفرستم تا عمر باقى به طاعت و عافيت گذراند ! چندانچه شفاعت رفت به جايى نرسيد و فرمود تا كورش كردند . چون خوش شد و بيرون آمد و اجازت به يزد رفتنش دادند به دار القضا